ღ شاهزاده ما "آرتین"ღ شاهزاده ما "آرتین"، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
ღ شاهزاده ما "رادین"ღ شاهزاده ما "رادین"، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

ღ بهونه ی قشنگ ما برای زندگی ღ

« ما به شبهای تار دل بستیم.»

  یک وقتى فکر مى کردم، خاطره ها، فقط مال من هستند، مى توانم همانطور که هستند، همانطور که دوست دارم باشند، نگهشان دارم. نمى دانستم که فقط خاطره ى آدمهاى مرده، بى خطر و دست نخورده باقى مى ماند. حالا مى دانم که آدمهاى زنده، هر آن و هر لحظه مى توانند خاطره هاى قدیمى را خراب کنند. تصویرى را که این همه سال تماشایش آرامشى یواشکى بهت داده را، هزار تکه شده تحویلت بدهند و نیششان هم تا بناگوش باز باشد. درد داشت ولى یاد گرفتم که  آدمها، حتى اگر اسمشان دوست هم باشد، ممکن است در یک لحظه، جا خورده، باقى بگذارندت. آدمها، حتى اگر هزار بار خوابهایت را تعبیر کرده باشند، ممکن است حالت را به هم بزنند. در خانه تکانى امسال یک گونى بزرگ و سنگین از خاطر...
14 اسفند 1391

اصول مادرانه

«بچه‌ات را همان طور که هست بپذیر.» این جمله بدیهی و ساده، یکی از سخت‌ترین واقعیت‌های مادرانه است. برای اصول مادرانه دیگر، شاید فقط لازم باشد «رفتار»ت را رشد بدهی. اما برای این کار، باید «فکر»ت را کنترل کنی. باید نگاهت را عوض کنی. و این خیلی سخت است. خیلی. من هم مثل همه مادرها و مشاورها و روانشناس‌ها می‌توانم یک فصل مفصل در باب پذیرش بچه حرف بزنم، اما جندین سال است که دارم مجاهدت می‌کنم که همین جمله بدیهی را در نگاه و فکرم جا بیندازم. این را که این بچه(ها) یک آدم مستقل از من و بابایشان هستند. موجوداتی که هرچند بسیار شبیه ما باشند و خیلی چیزها را از ما یاد بگیرند، اما روحی...
13 اسفند 1391

طعم و مزه اسباب بازی هاااا

آرتین.... عزیزم الان که دارم واست می نویسم پاسی از شب گذشته وتو در خواب نازی امروز خیلی  آروم بودی وشیرین...عاشق اون خنده هاتم....نمیدونم چرا  دوست داری تا  هرچیزی رو که میدم به دستت فورا ببریش توی دهنت شاید طعم ومزه اسباب بازیهات خیلی شیرین وخوشمزه ست که هنوز مامان رازشو کشف نکرده       ...
12 اسفند 1391

مادرانه...

**** اون موقع ها که تو دلم بووودی...... واژگان زیبایی است ... مادر ... پدر ... و چه زیباست لحظه دیدار تو ... و چه سخت است انتظار برای دیدنت ... زیباترین احساس من ... پروانه کوچکی که در درونم بال بال میزنی ... رشد کن ... قوی شو ... تمام وجودم را به تو خواهم داد تا رشد کنی و قوی شوی ... مهم نیست من چه خواهم شد ... مهم نیست زیباییم را از دست بدهم یا نه ...  دیگر خوش فرم باشم یا نه ... جذاب باشم یا نه ... مهم تنها تو هستی ... حس عجیبی است این حس... نیمی از وجود من در درون من رشد میکند ...نفس میکشد ... قلبش میزند ... نیمه از وجود من ... خود من ... پسر من ... تنها کسی که میتوانم خالصانه به او عشق بدهم ... وجودم را ...
8 اسفند 1391

میمیرم برات ... نشستن آرتین کوچولو برای اولین بار

سلام نازدونه من ... شاهزاده من آرتین پسر گلم این روزها خیلی شیطون شدی و میگی فقط منو بخندونید وای که من فدات بشم انقدر شما خوش خنده ای. من و بابایی در بست در اختیار شماییم تا بتونیم شما رو بخندونیم. البته یه موقعه هایی هم برعکس میشه و شما مارو میخندونی از بس که شیرینی فدات شمممممممم.   چند روز پیش بابایی نشونده بودت روی تخت و شما تونستی بشینی روی تخت  اما خوب نشستن که نبود یه نیمه نشستن بود که من فوری ازت عکس گرفتم .....   سلام نازدونه من ... شاهزاده من آرتین  پسر گلم این روزها خیلی شیطون شدی و میگی فقط منو بخندونید وای که من فدات بشم انقدر شما خوش خنده ای. من و بابایی ...
5 اسفند 1391

چقدر قلبت زیباست

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی   با تو گرم هستم  و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست ای جان من     ...
5 اسفند 1391

ستاره زندگیم

توی یکی از این هزار و یک شب وقتی سرت رو بلند می کنی ٬ می بینی بین میلیونها ستاره٬ یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ نظرت رو به خودش جلب کرده . بعد از اون شب ٬ هر شب سرت رو بلند می کنی و اون ستاره رو انقدر تماشا می کنی که خوابت ببره. ...............   توی یکی از این هزار و یک شب وقتی سرت رو بلند می کنی ٬ می بینی بین میلیونها ستاره٬ یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ نظرت رو به خودش جلب کرده . بعد از اون شب ٬ هر شب سرت رو بلند می کنی و اون ستاره رو انقدر تماشا می کنی که خوابت ببره. تویی تنها ستاره زندگیم...آرتین 1391/12/05 ...
5 اسفند 1391